روزي بود و روزگاري. شهر بود ايلام نام، با خياباني به نام شادآباد. در خيابان قصه ما آرايشگاهي بود با طول و عرض 3 متر، پشت سر اين آرايشگاه (كه بعد از اين با نام اصيلش يعني پيرايشگاه ازش اسم مي بريم) دو تا بانك خوشگل و ناز بود. عصرا كه بانكا تعطيل مي شدن، جلودر يكي از اين بانكا ميشد پاركينگ پرايد صاحب پيرايشگاه. بله! دوست خوبتون براتون بگه ... اين قصه سر دراز داره.
سالها پيش يه جايي بود به نام شهرداري. البته هنوز كه هنوز اين شهرداري به خوبي و خوشي داري شهر!داري مي كنه و مثلاً شهرو برا شهرونداش اداره مي كنه! صاحباي اين شهرداري به پيرايشگر جوان ميگن: تو بيا و اين 9 متر مغازه اتو به ما بده و يه چك بيست ميليوني ناقابل هم از ما بگير. آقا پيرايشگره كه مي دونست كاسه اي زير قابلمه است پاشو تو يه كفش كرد كه الن و بلن يا 50 ميليون بدين يا نميفروشم!
بر و بچ شهرداري با هم نشستن فكري كردن و از خير اين مغازه گذشتن! اين عقب نشيني همون و مشكل ترافيك همون. با اين كار آقا پيرايشگره ديگه كسي جرئت نمي كرد به يه صاحب مغازه اي ديگه هم بگه بالا چشتون ابروه!
خلاصه براتون بگم... از اون روزا سالا مي گذره، ماشيناي جديد اومدن. راننده هاي تازه اومدن. شهر بزرگ و بزرگتر شد ولي اين خيابون قصه ما همونجور موند كه موند... حالا ديگه اگه كسي بخواد اين دو كيلومتر و طي كنه يه چيزي حدود نيم ساعت بايد تو ترافيك بمونه يا بره همه كوچه پس كوچه هاي پر از چاله چوله رو دور بزنه و از اون ور سر دربياره.
آره بچه هاي گلم! زمين متري 10 هزارتومن اون روزا حالا شده 500 هزار تومن و اين وسط هيچكي ككش نگزيده كه نگزيده. انگار نه انگار كه جمعيت شهر دوبرابر شده و ماشيناش سه برابر!
حالا بچه هاي شهرداري شهر قصه ما نشستن و غصه ميخورن . يكي ميگه : ديدي گول خورديم دست رو دست گذاشتيم و هيچ كاري نكرديم؟ اون يكي ميگه : آره اگه اون روز صاحب اين مغازه رو راضي كرده بودين بقيه هم باهامون كنار ميومدن. يكي ديگشون ميگه: نه بابا اين چه حرفيه. گيرم اين يكي رو راضي ميكرديم، بقيه رو چي؟ اون همه صاحب مغازه رو كه راضي مي كرد كه كوتاه بيان. و از اين جور حرفا ...
سگرمه هاي همه تو هم رفته بود كه يكيشون داد زد: يافتم يافتم! بقيه كه انگار شير يارانه اي گيرشون اومده باشه، هاج و واج به هم نيگا مي كردن كه اين يارو چي پيدا كرده كه اينجوري ذوق كرده؟ ...
قصه ما به سر رسيد كلاغه ي دربدر رسيد! حالا هر كي گفت اين آقا مهندسه چي به ذهنش رسيده يه جايزه توپ (از نوع تارنماي جهاني!) پيش من طلب داره. راستي اگه كسي خواست حال اين پرايشگره رو بپرسه، ايشون هم خوش و خرم كنار بانك دوقلواي تر و تميز شهر قصه مون روزگارشو ميگذرونه.
منتظر جواباي نازنين شما همراهان هميشه همراه! هستم.